.............

دانلود آهنگ جديد

..................

((قیصر))

هزار و یک قصه عاشقانه میداند نیمکت چوبی

باور نمیکنی؟؟؟

باشد به شرط

این سینه ام 

این چاقویت 

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢٩ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

فرقی ندارم 

وقتی میبینم 

و نمیتوانم 

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢٩ساعت ٦:۳٦ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

بسان سیل

یکدفعه می آید

و همه چیزت را میبرد

بیهوده تلاش میکنی پنهانشان کنی

بیهوده تلاش میکنم پنهان شوم

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢٧ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

تو روفتی

و من حافظ شدم

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٢٤ساعت ٥:٤٥ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

عطر ها فیک هستند در خوابهام

بوسیده ام 

صدها بار 

رویای تو را 

اما میدانم 

لکنت میگیریم برای اولین سلام 

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۱۳ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

من آن تو دنیا نداشتم 

تو این بیرون من 

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/۸ساعت ٢:۳٧ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

خواستم لایقت باشم برای عشق بازی

دلم پیله ای دور تنم دوخت

ندیدنت را فریاد میکردم در سیاهی

بیرحمانه دلشان برایم سوخت

پیله را دریدند

           و مرا دیدند

                  دلشان بیشتر سوخت

حالا من یک بال زیبا دارم و یک دم زمخت 

نوشته شده در ۱۳٩٦/۱/٧ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

 

 

آتش میزنیم

که آخرین سیگارم را روشن میکنم

دار میزنیم

آویزان میکنیم تنهای خیسمان را

باد میدهیم

خشک شوند از شرجی هم آغوشی

میمیریم

بلند میشویم خداحافظی میکنیم میرویم 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱٠/٧ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

چترت را ببند

باران برای تو می آید

مثل بوسه هایم

وقتهایی که با من قهر میکنی

یخ که میکنی

شق القمر است

شکستن سحر تنهایی ات

"ماه زیبا "

فکر جایت را نکرده بودم

دور که بودم کوچکتر بودی

 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/٢٦ساعت ٤:٥٤ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

چکارت به خاک که بارور میشود

بکارت او که باور نمیشود

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/٢۱ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

بالهای تو را دیدم

آرزوهایم پرکشید

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/۱٠ساعت ٤:۳٤ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

پیر چشمی گرفته ام اما

عکاس زبردستی میشود

"چشم م"

وقتی تو سوژه اش باشی

نوشته شده در ۱۳٩٥/۸/٦ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

وقتی که مستت میشوم 

آدرست را به من نده 

بگذار آواره خیالت باشم

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/٢۸ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

سخت است بوئیدن گلی که 

پروانه ات روی آن نشسته

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/۱۸ساعت ٤:۱٠ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

از موهایت تاری دارم

میگویند بسوزانش 

" می آید "

دلم نمی آید

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/۱٤ساعت ٤:٤٧ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

بعضیها را از دور باید داشت 

نفسشان میگیرد 

در هوای " نفس" ما

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/۱٠ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

مرزهای تو 

هرچند سخت 

پناهگاهم میشود

از تن هایشان 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٧/٤ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

امان از نظافتچی با وجدان

هیچوقت برایت نخواندم

شعرهای مچاله شده را

و اکنون افسوس میخورم

کاش یک سطل دیگر داشتم

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/٢٥ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

دردش را که بکشی

میفهمی چرا بعضی

سبک هستند 

بعضی سنگین

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/٢٢ساعت ٩:۱٤ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

" شعرهایت "

بهانه اند 

"خودت"

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/٢٠ساعت ٦:٢۸ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

در خوابم فرشته ای بود 

چقدر زیبا 

             چقدر دلفریب 

                               کجا دیده بودمش ؟

                                                        یادم آمد همینجاست

                                                                                    من عاشقش هستم 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۱۸ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

قاصدکها روی سرت میریختند

باد تار موهایت را مینواخت

 من عاشقت میشدم

تو بالاتر میرفتی

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۱٧ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

روبروی من اما 

                  دلت با رفتن .

بیهوده بود 

             با خودم حرف میزدم

رفتی و من هنوز

            با خودم حرف میزنم

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۱٥ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

تو میرفتی

برایت دست تکان دادم

میدانستم

اتفاقات بدی در راهند 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٦/۸ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

قطارها نمیدانند 

که میروند یا می آیند 

کسانی را میبینند که میخندند 

کسانی را میبینند که میگریند

و فقط سوت می کشند 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۱۳ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

چشمانی زیبا 

لبهایی آغشته به خون

و کسانی که جان میدادند

باورش سخت بود 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۱٠ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

بهار زیبایست

امیدوارم  به معاشقه گلها

و قاصدکهای حامل تخمی بارور

بر پهنه خشک و  خالی تن خسته ام

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۳ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

 

نمیدانم میدانم یا باور کرده ام 

 

بوی دستهایت را میدانم هنوز

 

بوئیدن دستها را که یادت هست 

 

نفسهایی که بوی آغوش امن داشت

 

و چشمهایی که نمیدانم زیباترینند

 

اما آشنا ترین بودند روزهایی

 

چشمانم را میبندم می آیی

 

چشمانم را باز میکنم بند می آیی

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/٢۱ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

چشمانم را که میبندم می آیی

باز که میکنم بند می آیی

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/٢۱ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

 نمیدانم میدانم یا باور کرده ام 

 

بوی دستهایت را میدانم هنوز

 

بوئیدن دستها را که یادت هست 

 

نفسهایی که بوی آغوش امن داشت

 

و چشمهایی که نمیدانم زیباترینند

 

اما آشنا ترین بودند روزهایی

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/٢۱ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()


 Design By : Pichak