.............

دانلود آهنگ جدید

..................

((قیصر))

هزار و یک قصه عاشقانه میداند نیمکت چوبی

قطارها نمیدانند 

که میروند یا می آیند 

کسانی را میبینند که میخندند 

کسانی را میبینند که میگریند

و فقط سوت می کشند 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۱۳ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

چشمانی زیبا 

لبهایی آغشته به خون

و کسانی که جان میدادند

باورش سخت بود 

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۱٠ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

بهار زیبایست

امیدوارم  به معاشقه گلها

و قاصدکهای حامل تخمی بارور

بر پهنه خشک و  خالی تن خسته ام

نوشته شده در ۱۳٩٥/٢/۳ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

 

نمیدانم میدانم یا باور کرده ام 

 

بوی دستهایت را میدانم هنوز

 

بوئیدن دستها را که یادت هست 

 

نفسهایی که بوی آغوش امن داشت

 

و چشمهایی که نمیدانم زیباترینند

 

اما آشنا ترین بودند روزهایی

 

چشمانم را میبندم می آیی

 

چشمانم را باز میکنم بند می آیی

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/٢۱ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

چشمانم را که میبندم می آیی

باز که میکنم بند می آیی

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/٢۱ساعت ٤:٢٤ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

 نمیدانم میدانم یا باور کرده ام 

 

بوی دستهایت را میدانم هنوز

 

بوئیدن دستها را که یادت هست 

 

نفسهایی که بوی آغوش امن داشت

 

و چشمهایی که نمیدانم زیباترینند

 

اما آشنا ترین بودند روزهایی

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/٢۱ساعت ٤:٢۳ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

همه آتش بودم

پای گذاشتی در وجودم

تاری زدی برای خسته پودم

دل بستم رفتی و من همان آتش و دودم 

نوشته شده در ۱۳٩٥/۱/۱٥ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

من حریف خاطره هایت نیستم

بعد از تو دیگر آن آدم قبل نیستم

هنوز دو لیوان چای روی میز میگذارم

مرا میبینند هر روز اما نمیدانند

                             " که من نیستم " 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٢/٢٥ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

قبل از  مردنمان  گفتی دوستت دارم

من اول سرکشیدم  کنار تو  خوابیدیم

کاش گوشه چشمت باز باشد  

                                                            بیست و هفتم دیماه هزارو سیصدو هشتاد

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/٢٢ساعت ٥:٠٩ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

باغچه من دیوار اطاقم است

عکس گلهایم را آویخته ام

هر از گاهی چشمهایم را میبندم

و با نفسی عمیق بویشان میکنم

تو گل زیبا و خوشبویی هستی

اما باور کن فراموش کرده ام

با گلها چگونه حرف میزدم 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/٢٠ساعت ٤:۳٢ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

یکی در راه  گمگشته در بیابان

بی قرار  چراغهای روشن خانه

یکی عاشق گمگشته در خانه

بی قرار تاریکی بی پایان  بیابان

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/۱٥ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

انگار عینک بدبینی ام فراموش شده بود

لعنتی ها دورت نوار زرد احتیاط نکشیدن

چشمم ندید  پایم لغزید عاشق شدم 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/۱۳ساعت ۳:۱٢ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

شخم نمیزنند دانه نمیکارند

عشق را اینگونه آموخته اند

فصلش  برسد کوچ میکنند

از قلبی که دوستشان دارد

 به قلبی که دوستش دارند

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/۸ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

کمتر که حرف میزنی

بلند تر میشوند دیوارهای مجازیت 

اسب من زیادی واقعی است 

باید به اسب دیگری فکر کنم 

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱۱/٥ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

در من غریزه ای میگوید

                    هر از گاهی بیرون بیا بخوان

                                         در من غریبه ای میگوید

                                                  کسی منتظر نیست در لانه بمان

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/۳٠ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

عاشقت شدم 

 رسیدیم

تو  و قطار  به مقصد

من و سفر به پایان

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/٢٦ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

 این جادوی دست من است

که بسان پاک کنی شگفت انگیز

چشمهایت را پاک میکند

دوباره میکشد 

و تو  میخندی

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/٢٤ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

خندید

مردی که مرا

خرج روسپی کرد

 گریست

زن روسپی که مرا

نذر کودک بیمارش کرد

و من اسکناسی که بلد نبودم

چگونه  آرزو را بر آورده کنم

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/٢٢ساعت ٤:٠۸ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

لبهایی که ابتدا به نزدیکی می اندیشند

دوستت دارم های ناقصی را باردار میشوند

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/٢٠ساعت ٥:٠٥ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

همسایه ها به من میخندند

مردی که هر روز یک نان میخرد

اما در صف چند تایی می ایستد

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/۱٧ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

لبخند مرا بر لب داشت 

آنکه دستش در دستت

و لبش به رنگ رژ تو بود

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/۱٦ساعت ۳:۳٢ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

قاصدکها را سرگردان کرده ایم

یا معشوقها فراوان هستند

یا عاشقها جسارتش را ندارند

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/۱۳ساعت ٥:۱٦ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

پا بر زمین میکوبد دلم

طراوش عقده های قدیم درون

دست به نرده زل زده به ویترین

و چشمهایی که آخرین چشمان دنیاست

و من چون صبوری مادر مهربان

کاش کاسب مهربان تری بودی 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/٦ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

اصلا چه فرقی میکند

چشمان تو زیبا بود یا

چشمان من گیرا بود 

نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/۳ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

کنار همین آتش بمان بیرون سرد است
تو دیده ای همه جا آسمان همین رنگ است
آنچه میدرخشید یک انعکاس ساده بود
تو پیشانی هر آیینه ای سنگ است
تو از سکوت از تار از شمع بیزاری
من از بیرون این در میترسم
من از عشق تصنیف میخوانم
تو اما با کمی از بوسه می رقصی
کسی بیاید به ما یاد آوری کند سرما را
بی سقف تو آشفته و من آواره تر میشم
تو یخ میزنی در این عصر یخبندان
من از باران عصر غمگینانه تر میشم
                                                 یادم نیست اما خیلی پیش
نوشته شده در ۱۳٩٤/۱٠/٢ساعت ٢:٢۳ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()

محو بازی کودکم

به گذشته های دور فکر میکردم

روزنامه را باز کردم

به اتفاقات این روزها فکر کردم

و ناگهان خبری :

"اینروزها  انسانها بیشتر از مرگ قلبی میمرند"

به آینده فکر کردم

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٢۳ساعت ٥:٠٩ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

شبی پلکهایت با هم میخوابند

و به هم میرسند خط زیر چشمانت

و گم میشود ناله های مردی  که

 روی ریلها اتاق سوزنبان را میپایید

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٢٢ساعت ٦:٥٧ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

دیگر بس است باید ببندم دلم را

و ناگهان تجربه جدیدی از درد

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/۱٧ساعت ٥:۱٧ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

تو رفته ای

و من زندگی میکنم

مثل آدمی

که صبح بعد از قیامت

بلند میشود

و سر کار میرود

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/۱٥ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ توسط بابایی نظرات ()

من ایستگاهی خالی

تو اتوبوسی با شتاب

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/۱۱ساعت ٢:٤٢ ‎ق.ظ توسط بابایی نظرات ()


 Design By : Pichak